![]() |
![]() |
|
| هنر وفرهنگ بلوچستان |
|
روزي كه همه ادمها خواندن بياموزند نوشتن و انديشه تباه مي شود . همه فقط ميخوانند بدون انكه انديشه كنند عده اي انديشه مي كنند انچه رامي خوانند معدودي مي نويسند انديشه هايشان را بر برگ تاريخ تا دلها به خاطر بسپارند . تو هم مجسمه نيستي كه ميخواني يك قوم يك فرهنگ و يك فكر همراه دستانت است پس قلم به دست بگير و بنويس انچه انديشيده اي در خوانده ها و نخوانده ها شايد تو هم ماندگار شوي در ذهن نسلي |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم بهمن 1389ساعت 0:2 توسط خسرو دهواري |
|
|
مرگ شاید آخرین راه رهایی باشد ازاین زیستن دردناک دربار سنگین رویاهای کودکانه ناکام، جوانی از دست رفته ام درموج رود نقش و نگار دل بر کاغذ سفید می گرید درد هایم را باور کن که مرگ را، همزاد من اخرین پناه بی پناهیم خدا افرید و رهایم کرد از این جهنم زندگی دل به راه نا شناخته انتظار فردا، سوزناک تر از امروزدر خیالی دودناک مرگ را باتمام وجودم فریاد میزنم با آغوشی باز بسویش تبسم میکنم میانه ی سینه ی خویش می فشارم تا آرام بر تابوتی چون گهواره ای درتاب رقص دوش مردان ارام بی ترانه تلخ زیستن سوی خالی گورها سال هاست انتظارم را درسکوتی مرگبار به دل می کشند در خیالی خوش از درد سوزناک دل، تا ابدیتی مبهم میگریم در آن دورها چشمان آبی رویا سوار بر موج سراب، سرد میخندد چشمان آبی رویا پر اشک هنگام مرگم و این است پایانم پایانی خوش است برایم مرگ انتظار... انتظار... انتظار... تا کی ... تا کجا...تا چند.... به دنبال ماه بانوی قصه باید دوید و این را ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 11:2 توسط خسرو دهواري |
|
|
اه اي سرزمين من ايستاده ام بر خاكت در برهوت دشتهايت آواز ميخوانم آوازهاي غريب و كوچك بگذار در اتهام بادهايت ايستاده با زمزه ي آهنگ هاي بلند پي سراب گام بر دارم اه اي سرزمين نفرين شده من درد ،ناله ،حزن چشمان آبي دختركانت را از من نگير بگذار همراه ناز دخترانت برقصم رقص دو چاپي، اواي دهل و سرنا باد را در پس كوههايت به خاموشي خوانم كدام باد؟ كدام رقص؟ باد لوار گرمت يا رقص عربي و مصري بيگانه گوريچ وحشتناك و زوزه هاي بي امانش مردم در خوابند ديريست مردم در خوابند تنم سرد سرد آغوش هوسناك ماهكان را به صداي چرخش پاهايت اه اي سرزمين من روي از من چرا گرفته اي؟ محزون، پير، شكسته خورشيد، وحشت مرگ را بر رود هاي خفته ات در امتداد تاريخ مردانه فرياد ميزند ماه بانوي شب، عشوه هاي طنازي نيمه شب عريان را لب بسته به دل ميكشد سالهاست من و ماه دل به هم داده ايم اه اي زادگاه من تو را چه بالم؟ شكوهت را با كدام رنگ ايستاده بر سينه كشم كدام اهنگ را بشنوم و به احترام آوا هاي دخترك چوپانت سكوت كنم گاهواره هاي گل اذينت در آمد و رفت ممتد مادران سياه پوش، در افق دودناك هم لالايي بغض خيس كينه را بر لب خاموش زمزمه ميكنند و سوز سوزنت را به دهان ميكشند پدران دستار بسته ات آرام، بي ترانه ي خوش زيستن، بر بام همسايه مولودي وحشت مرگ را مي سرايند اي ملك ويران من خورشيدت ديگر، تكراري گرم و بيهوده را فرياد ميزند نغمه بلبلان صحرا در گلو خفه و اشك ماه بانوي قصه هاي من در خاك خفته ات پرخروش مي رود اه اي سرزمين روياهاي كودكي ام بادهايت را چه جسورانه و خشمگين بر پيكر نخل هاي مرده رهسپار ميكني چه زجه هاي غمناك ميخواند باد در ميان گون كوهساران و هلو هالو ي عروس حنا بسته ات را كسي نميشنود در اين برهوت شوم بيهوده تر از بيهوده دردهاي نيمه شب را به دل اين برگ هاي سفيد موي گله ات ميريزم در امتداد بيهوده ميخزم نميدانم چرا در خاك خويش در سراي خويش اينگونه محزون ،تنها در روياهاي سرد تنم ، انتظار را به انتقامي وحشت بار با ترانه هاي غريب در زنداني واژه هاي دردناك مي سرايم تا فردا ... فردا چه شود هجاي هستي را در نت نت بر باد رفته ي هويتي سرخ مي نويسم به چه اميد دل بسته ام اين همه زجه ي دردناك سرزمينم نفرت و كينه اجدادي را بر تاريخ ننگ فردا مردانه روي هم مستانه مي غريم بي انكه گوش فرا دهيم به آواهايي كه ما را از دور ميخواند برخيز تا به سويشان برقصيم و باد ها هم ساكت و خاموش بر اوج شانه ي كوههايت نظاره كنند و رودها نيم پلكي از ديده ي خوابناك بكشند سرزمين مادري ام را به تكاني سرد و اهنگين به رقص ميخوانم هر چند ديگر توان هل هله و پاي كوبي ندارم ديگر دل خسته ام را به اين كنار خاموش و سرد در زير نور ماهكان پناه آورده ام ناله اي خسته، نيمه شب زوزه ها در سر دارد جيرجيركها در طنين آهنگهايم در هجاي خالي سرزمينم غمناك ترين اهنگهاي شبانه را مي نوازند و من ديوانه وار به صداي جيرجيركها گوش مي سپارم من ايستاده ام در سرزمين نخل هاي استوار سكوت ، وحشت سرتاسر سرزمين را فراگرفته است مردان ايستاده اند به جنگي نابرابر در برابر هم كيش خويش و من هستم و يك دل پر درد به وسعت يك سرزمين و خسته از نزاع ،دغل، هم نوع دوستي و تبسمي دروغين در انتهاي هستي اي ماه بانوي رويايي من شب است و نقاب از چهره برگير تا بوسه اي بر لبان سرخت سيراب شود دلم به وسعت يك سرزمين سكوت را در هم شكن فرياد كن انهمه درد سكوت ساليان را بيا در اين شب من و تو همراه هم يك پارچه فرياد باشيم برقص ، دهل و سرنا در دوردست خواب را مي شكند برخيز ماه من، دستان حنا بسته ات را بر هم بزن من مي نويسم اواي غمناك و غريب سرزمينم را تو بخوان براي نسل هاي بعد از من وتو تو بخوان كه در باديه ما رسم بر اين بود اين منم خسرو دهواري پر از حرفهاي ناگفته و دلي پر از حسرت واژه هاي تلخ امروز ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 10:39 توسط خسرو دهواري |
|
|
اگر پليس راه رابسته بود بايست وبقيه راه را پياده روي كن . هميشه در زندگي روز مره اتفاقاتي رخ ميدهد كه گاها ادمي هيچ تقصيري در وقوع ان ندارد .برخي مواقع به هيچ عنوان نمي توان پيشبيني كرد ولي بعد از ان مهمترين عامل نحوه ي برخورد با مسايل است وهر كس با توجه به برداشت خود باان كنار مي ايد ولي نمي دانم چرا ما نويسندگان بايد اينگونه به دنبال حاشيه ها ي گاها تلخ باشيم و سوژه هاي ناب وجالب براي روزنامه ها وداستان ها يمان هستيم ونمي توانيم از بسياري مسايل بي تفاوت رد شويم ودر اين راه دشوار هرچند من به شخصه زيانهاي بسياري متحمل شدم بارها تهديد شدم وموضوع اين است كه مدتي مشغول تحرير مطلبي در ارتباط با قانون گريزي مردم استانمان بودم .وانموقع هم براي تحقيقاتم وارد شغل كاذب حمل مواد سوختي شدم ومسايلي دستگيرم شد و. بزودي در مقاله اي مبسوط به اطلاع هم استانيهاي ارجمند مي رسانم. هرچند ضرربسياري از جريمه گرفته تا صبحانه برادران محترم انتظامي متحمل شدم ولي از بحث اصلي خارج نشوم .گفتم اتفاق .اري چند روز پيش سر ظهر در محل كارم بودم وماشينم سر خيابان پارك بود ومن مشغول نوشتن مقاله اي بودم كه در خلوتي ظهر ماشيني حامل بار سوختي چنان به عقب خودروي پرايدم برخورد كرد كه انگار هيجده چرخي از رويش رفته بو د وچشمتان روز بد نبيند .راننده هم ايستاد ووفتي خواستم به پليس زنگ بزنم گفت نيازي نيست خودمون از طريق ريش سفيدي حل ميكنيم .من ماندم كه اگر ريش سفيد قانون است پس پليس چكار ميكند .خلاصه پليس امد وكار با همكاري من مال باخته تا جاي حل شد ونمي دانم جرا وقتي حرف دادگاه وقانون به ميان ميايد مردم ما سريع رنگشان سرخ ميشود واز گير ودار هاي اداري تفره مي روند .من هم هنوز گيح صداي مهيب برخورد بودم وديدم ماشين قابل استفاده نيست ومن هم در تدارك تهيه عكس از فصل هامين بودم وبايد فكري ميكردم وموتورك سبكي كه نمي شود اسمش را هم موتور گذاشت براي كارهاي سبك داخل شهري داشتم وروز بعد ش هم به ناچار رايانه همراه ودوربين عكاسي را در سبدش گذاشتم و راه بزرگراه اسپيچ را پيش گرفتم .در برگشت ديدم همه اسفالت را رها كردند واز كناره هاي خاكي كرد وغباري ازار دهنده در هواي صبح ميچرخيد .من در همين فكر بودم كه چرا اسفالتي كه انهمه هزينه صرفش شده را به كرد وخاك ترجيه ميدهند ودر همين افكار بودم كه دونفر با لباس هاي مزين پليس راه از دوطرف از پشت تپه اي به طرف من حمله ور شدند واول خيال كردم دزد هستند و دستپاچه شدم و.موتورك هم بي كلاچ بود چنان سور خورد كه رايانه ام نقش زمين شد و مختصر عيب كرد واز جوانان تازه كار ونو استخدام بگويم كه به به گمانم قبلا شكار كبك وتيهو شايد كارشان بوده وچنان بر من وموتورك احاطه كردند كه انگار قاتل افسانه اي داستان خوناشام خودم به گيرشان افتاده ومن حاج وواج ماندم بخندم ويا به حال خود بگريم ودر همين حين چند نفر موتور سوار زبر زرنگ از جلويشان در رفتند ويكي از برادران پليس كه اتكت داشت وشيردلي فاميلي اش بودبا حركتي جسورانه همان تابلوي ايست كه دستش بود بر شانه موتور سواري پرتاب كرد وچند تا فحش به زبان خودش كه من نفهميدم به هوا داد وتابلو بيجان وبيت المال هم ازوسط دونيم شد .وخلاصه هر چه فرياد وخواهش بود از شان خواستيم وجمله اي مرا تا الان كه چند روز ميگذرد به خود مشغول كرده اين بود كه اقاي شير دل فرمودند پليس حافظ جان شماست واگر شما را بگذارم بدون گواهي نامه رانندگي كنيد واگر رفتيد وتصادف كرديد من تا اخر خدمت عذاب وجدان ميشوم ومسئول هستم ..راست گفت .وشما چرا از خاكي نرفتي /وبگذار اين بار جريمه بشي تا دوباره جلوي پليس نروي .ومن هم چون عجله داشتم وگروه فيلم برداري منتظرم بودند موتور را جلوي ايست بردم وانجا هم بغير چهار نفر ادم مسن كه يكي كلاه ايمني سرش نبود وديگري كفش ايمني وجالب تر بازداشت دوچرخه اي بود كه كارگري با ان به محل كارش ميرفت وان را كه ديدم فهميدم قانون براي همه شهرونداني كه با احترام از جلو ي پليس ميگذرند يكسان است ووقانون گريزان هم باركش هاي هستند كه با زدن يك تكه كارتن وهر چيز ديگر از كنار گذر خاكي بوقي هم براي سلامتي پليس جوان وقانون مند ميفشارند .حال هم وقتي براي كار قانوني موتورك 70 رفتم .فقط 4 بار تا پليس راه رفتم وبرگشتم هر بار براي گرفتن فتو كپي فرمايشي و از جناب فرمانده محترم پليس راه استان وشخص اقاي محمدي فرمانده پليس سراوان مي پرسم .ايا قانون گريزي بهتر از انهمه رفت وبرگشت هزينه بر نيست ودر اين عصر تكنولوژي ورايانه انهمه كاغذ به چكار ميايد ويا با نصب يك تراكت كليه مدارك لازمه وفتو از ان قيد شود مشكلي در قانونمداري شما ايجاد ميكند وحرف دلم هم اين است ايا انهمه حواناني كه روزانه بر اثر برخورد ماشينهاي حامل قاچاق در جاده هاي استان زنده زنده در اتش زغال ميشوند وماموران وظيفه شناسي چون اقاي شير دلي و ديگر دلسوزان فقط بر گذر ها راه را بر چند نفر ادم مسن بسته وقانون وضع ميكنن دايا عذاب وجدان نميشوندوچشم ميگيرند وحال از شما خوانندگان بپرسم كه موتور را اگر بيمه كنم ميشود 140000 وجريمه گواهي نامه 90000 و10000كرايه تاكسي وپول پاركينگ وچند روز بيكاري كه بايد دنبالش بروم ميشود بالاي260000 تومان وموتورك را ماه گذشته به 150000 تومان گرفتم وحال پياده ودرمانده ايا ارزش دنبال روي وهزينه كردن را دارد .هزينه خرابي رايانه ام را از كدام راه قانوني طلب كنم .اگر ميخواهيم مردم به قانون احترام بگذارند بايد شفاف سازي در همه ارگانهاي قانوني صورت گيرد ونقد درست هم لازمه انست كه بدانند كه روزنامه نگاري در سراوان هم به هرجاي سرك ميكشد وانچه ميبيند صادقانه با همه در ميان ميگذارد تا جامعه بسوي ترقي وپيشرفت قرباني اعمال سليقه هاي شخصي افراد نگردد. به قلم خسرو دهواري ماكا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 1:59 توسط خسرو دهواري |
|
|
از همه دلسوزان و دوستان گرامي كه عنايت فرمودند و دست نوشته هايم همانا دردهاي سرزمين بلوچستان را در وب هاي خويش قرار دادند و باعث آگاهي دادن مردم شدند قدرداني مي نمايم و اميد كه بتوانم فارغ از وابستگي به گروه و جريانات قومي-مذهبي گامي كوچك در راه فردا براي اقتدار جهاني و به گونه اي درست قلم بر تارك تاريك تاريخ بفرسايم و اگر امروز خود را باور كنيم آينده از ان ماست. خسرو دهواري/سراون/ موسسه فرهنگي هنري نگارك/ تماس با نويسنده 09361465138 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 14:14 توسط خسرو دهواري |
|
|
سطل ها زباله هم روزی زبان بگشایند چون کوه نگاران پر ازدرد درد من امروز سكوت مردم وترسم از فرداي سرزمين مادري انست ................... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 2:26 توسط خسرو دهواري |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:14 توسط خسرو دهواري |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 8:55 توسط خسرو دهواري |
|
|
سكوت شب تنها همدم لحظه بود ونشنيدم هيچ تيك تاك ناله در گذ ر زمان همه در خواب بي انكه پرنده را ديده باشند وپرش را در اوجي به رنگ رنگ افتاب بيرنگ پرواز را فرياد زنند وديدم گوركني لنگلنگان سكوتش در گورستاني به تن مرده دختركي ابي چسم سپرد واوهم هيچ ننالد و ارام ارام مرا با خود به شهوت خدايان مست برد وزايش بي دردش را را دربستر گور كن كوچ پشت ونشانم داد رنگ چشمان كه هيچ نديدم فرقش با چشمان مست مرده شور ده ووووووووووو كودك در خالي گوري رويد ونامش من نهادم زندگي ووشايد اگر مادرش را من هم عريان بر تخت تاريك ديده بودم درسجلش جاي پدر نبود زمان ومن پدر شدم فقط با ديده....................... نمي دانم چرا زادگاهم خموش وبي پدر فقط بوي گازويل ونگاه سرد مردمي مرده شده /من تنها وتنگ فقط ميخزم تاخويش را برهانم وفرياد براورم ازادي دل را وشايد تا چند ورق چند برگ سفيد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 8:46 توسط خسرو دهواري |
|
|
اه اگر ازادی سرودی می خواند کوچک کوچکتر از گلو گاه پرنده........ بی پرنده ُپرواز هم معنایش شاید قفس باشد ..و شاید هم دختران بلوچ روزی سکوت رافریاد براورند وخویش را باور کنند در جهانی ازاد .ازاد تر از خود ازادی؟؟ منتظر متن کامل باشید همراهان همدرد. ودرد را چاره درمان باشیم وحسرت را در کنج دل اشک ...اه .....ناله نسازیم ورویا را پرواز دهیم در دل شب . همصدا با قناری بخوانیم مرگ هوس را.. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 2:29 توسط خسرو دهواري |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
كريم ارمون سرچمگ بلوچ ارتباط ويكيپديا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1390 مهر 1390 مرداد 1390 تیر 1390 اردیبهشت 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 خرداد 1389 |
|
RSS
|